|
|
|
اینجا وقتی بارون میاد همه عاشق می شن!
|
برای خداحا فظی شعر نمی گویم داستان هم نمی گویم . . . این وبلاگ را تعطیل می کنم . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 1:51 توسط علي مرادي
لبخندت خط قرمز ابتداي جاده بود و خط ترمز خيال من عصر هاي عاشقي . . . آن روز هم مثل امروز چاره اي نبود ! باران بود در نگاه آسمان كافه شلوغ !! نگاه خيره لبخند هاي دختري . . . ترس مي زند به شيشه ها باز. . . همان اشتباه! داد مي زنم . . . گارسون ! ميز هفت صورت حساب اين بار براي يك نفر! بلند مي شوم كنار اين همه چنار پياده مي رود نگاه قدم هايي كه كاشتيم به بر نشسته است با همان سلام طبق عادت قديم صورت حساب روي ميز خيس مي شود باران به روي ميز هفت هه ! همان حكايت است . . . سيگار و بارش و خيالی هميشگي . . .
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:39 توسط علي مرادي |
خلا صه اینکه دنکیشت ما بالاخره از خر معروفش پایین اومد . به قول شاعر معروف نمی دونم کی :
خر عیسی بمرد از لاغری تو در فکر آنی که خر پروی !! یادش به خیر هر وقت چلمنگ بازی در می آوردم با یه نگاه ازونایی که زهرت میاد تو دهنت نگام می کرد و بعد می گفت : هشششششششش ! عین یابو علفی می مونه ! نه که بهم بر بخوره یا ناراحت بشم همیشه این سوال برام مطرح بود که یابو علفی چه جور یابوییه ! خوب اینکه چهار پایان و سم داران علف می خورن رو انسان نئوآندرتال هم می دونست خب پس یعنی اونم می دونست دیگه! بذار باهات راحت تر بحرفم رفیییق!! حالا اینی که رفیق هستی یا نه بماند اون به خودت ربط دارد. اگر الف عضو جامعه (لعنتي نمي دونم تو بلاگفا چه جوري مي شه زبان نوشتن رو انگليسي كرد - تقصيرم ندارم تا حالا كارم به اينجاها نكشيده بود - بگذريم ... هووووووو !!!! نبينم كامنت گذاشتي طرز عوض كردن زبان نوشتن و بهم ياد دادي خنگ نيستم كه خوم بعدا پيدا مي كنم !) خلاصه ... اگر الف عضو جامعه ايگرگ باشد و ايگرگ زير مجموعه بتا : و مجموعه بتا يك مجموعه بي ناموس بنا براين تمام اعضاي جامعه ايگرگ هم بي ناموسند ! رياضي به سبك خودم يعني اينجوري تا عمر داري اين اصل شمول يادت نمي ره !! . حالا جماعت فمنيست اگه اينجا بودن رياضي رو ول مي كردن مي چسبيدن به ابنكه اين بي ناموس ازون كلمات سپهر مردانه ايششششششششش و گه هه - عجب چيزي كشف شد اينكه اگر بخواي به گه يه دونه- ه- به معناي- است- بچسبوني خوب تو دهن نمي شينه بماند كه اصل جنس كه همون گه باشه بعضي وقتا خيلي شيرينه !! باور نداري از اين اصولگرا ها بپرس اصلا مرض قند گرفتن بس كه قندو عسل نوش جون كردند اينا رو گفتم كه بگم !!ـ(ببين جونم اگه مي خواي غر بزني يا بگي چقدر .....شر مي گي - ۶ تا نقطه گذاشتم كه نتوني حدس بزني جاخاليش چند حرفيه ! اصل نمكم به خدا -اسم اين مطلب رو برگرد دوباره يه التفاتي بكن بعدم چند تا فحش بده و برو - به عمم نه!!!!!! من رو عمم حساسم !) پس يعني اون هم مي دونست كه يابو ها علف مي خورن پس چرا بهم مي گفت يابو علفي چرا به همون لندهور و بيغيرت و اينا كفايت نمي كرد البته اونا رو هم مي گفت من تو همشون ازين لندهور خوشم مي آمد خيلي با حاله هميشه ياده لندرور مي افتادم از بچگيم از لند رور خوشم ميومد اين كارتن بود پستچيه لندرور داشت تو روستا ... همون ! از اونم خوشم مي آمد . تا اينكه يه روز كه بزرگ تر شدم رفتم و در باره يابو ها تحقيق كردم كلي كتاب خوندم كلي مقاله چاپ كردم حتي تو زمينه يابولوژي (Yaboology) - ديدي پيداش كردم تعويض زبان نوشتن و ميگم خنگه! - چند تا مقاله ISI دادم -ولي هيچي دستگيرم نشد ! اون رفت از وقتي كه تونستم يكي رو تو زندگيم پيدا كنم كه بهش بگم لندهور بي غيرت ،رفت ! هيچ وقت به كسي تا به حال نگفتم يابو علفي ! آخه وقتي معني يه فحش و ندوني كه بهت حال نميده مثلا بگي - ژالاندول- به فرانسوي ميشه كره خر ِعوضيِ بي همه چيز ِمادر به خطا - ولي حال نمي ده چون معني دقيقش رو نمي دوني بحث همون هرمونتيك كلامه؛ بگذريم !حالا سالهاست وقتي كه توي آينه نگاه مي كنم معني خودم رو نمي فهمم فقط بهش نگاه مي كنم تا اينكه يه روزي يكي پيدا بشه بهم بگه كه چي ام ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:14 توسط علي مرادي |
۱- نه حوصله شعر گفتن دارم نه قصه !! حوصله ام چیز نایابی شده . درگیر و دار یه سری فکرم فکرای تو در تو ... چند تا چیز جدید دارم یاد می گیرم که فک کنم طرز فکرم را خیلی عوض کنه . یکی اش چند صدایی هست که اینقدر گفتم که همه دوستام دیگه کلافه شدن . باور کنید تحمل کردن من برای خودم هم سخته . دومیش بینامتنیت اثار ادبی که از این دومی دلم پره ! چیز غمگینیه البته شاید هنوز هضمش نکردم باید ببینم آخرش چی می شه !
۲-امروز داشتم دنبال خودم می گشتم گفتم برم یه دوری بزنم ببینم اثری ازم پیدا می شه یا نه ! رفتم تو گوگل زدم علی مرادی یه عالمه آدم مهم و بزرگ که هم اسم من بودم لیست شدن از یکی که مرغداری داشت تا اون علی مرادی که رئیس فدراسیون وزنه برداری بود... مایوس شدم اثری از من نبود دوباره زدم
علی مرادی عاشق !
۳- چند شب کابوس های بدی می بینم . یه نوع موش توی خواب دیدم به اندازه یه سگ مثل سگ هم تیز بودن اصلا تند و تیز تر از هر چیزی که فکرش را بکنی با دندان های خنجری قهوه ای خودشونم قهوه ای تیره بودن . پرنده های خونمون رو می خوردن ولی از من می ترسیدن انگار جزئی از من بودن وحشتناک نه !!
۴- ۴ رو نوشتم که بگم ....
۵-بگذریم ممنون که این متن رو خوندید
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:32 توسط علي مرادي |
هضیان تقویم این چند روز مثل پچ پچ درخت های سرو در گوش باد گوشواره ایست شاید باد و بادبادک هم ازدواج کرده اند! دیروز شنبه بود امروز هم شنبه است و باز هاجر در تدارک عروسی است. همان همیشگی .... قصه عروسی و کلاغ پیر! پشت خانه اش پشت حجله ی درخت های سرو غروب را نگاه می کنم تقویم ورق می خورد غار می زندکلاغ پیر باز هم شنبه است باز هم شنبه است . . .
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:44 توسط علي مرادي |
از فتون هايي كه رسيد و انكسار شيشه ي عينك را گذراند و رد كرد شفافيت مردمك چشمانم را و رسيد به ديوار عصب هاي دوچشم يك واكنش ساده ي تنها از ميان فتون ها و عصبهاي چشم معجزه اي حادث شد به همه مردم شهر هم گفتم روح القدس اين سال ها امد و گفت ببين در تاريكي برزخ، كه قلب سياهي ها حكم مي راند من ............. تو را ديدم! واين جرم نگاهت بود. كه مصلوب شدیم .
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:59 توسط علي مرادي |
پنجره خواب بود
که ازدحام شهر به شیشه خورد در پرسه های ۵ عصر همیشه بوی نم می دهد اتاق و هیچ جای شهر کسی مرا فکر نمی کند چه خوب ! دهان لیوان بوی چای می دهد. روزنامه را باز می کنم... صدای خسته ای/مثل حرف های مادر بزرگ/وقت رفتنش /وقتی که درد بودو مرفین نمی زدند/ و می خوردو می تپدو می رود/میان من و دیواروپنجره و ساعت/و هر روز ۵ عصر/و کودتای لحظه ها/ نترس ....!بستم اش ! تمام شد ! درکنار پنجره رو به ازدحام شهر بدون سطر های خسته ی روزنامه های عصر من و این مبل راحتی راحتیم !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:54 توسط علي مرادي |
"آسمان پرواز و چشمه هاي سحر" انگار حلاوت اين ماه تلخ جاودانه است . همسفر قصه اي كه گذشت ! در تمام كوچه هاي بي درخت كاغذي نبود تا اين قلم براي رفتن از تو شعر بخواند همين شد كه آسمان شهر ديگر ترانه اي نشد ... و پنجره ... با نگاه بسته بغض كرد و بسته ماند !
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:27 توسط علي مرادي |
اطلاعیه اطلاعیه
حضور ملت غیور و شهید پرور می رساند مراسم پر فیض نقد داستان شتری به قلم همین نویسنده در مورخ ۱۱/۶/۸۸ در کانون ادبیات با حضور منتقدان مطرح خاندان عصمت و طهارت بر گزار می شود از علاقمندان جهت شرکت در این مراسم معنوی دعوت به عمل می آید ! مکان هفت تیر روبروی باشکاه شهید شیرودی کوچه اردلان کانون ادبیات ایران زمان چهارشنبه ۱۱/۶/۸۸ ساعت ۱۶:۳۰ اجرکم عند ا...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:57 توسط علي مرادي |
آخر یادمان افتاد
افتاد و شکست
چقدر حادثه مانده تا آن لحظه
پرسیدم ...!
هیچ کس نمی دانست
همه از یادشان رفته بود
به کجا ...!
هیچ کس نمی دانست
پیر مرد ها ی پارک شهر
و پیرزن های میدان تره بار
از همه شان پرسیدم
خندیدند
تنها کودکی که یادش بود
۶ روزو ۶ دقیقه و ۶ ثانیه عمر داشت
پرسیدم
نگاهی به در دیوار پنجره و مادرش انداخت
این جوابش بود
چیز دیگری هم گفت
که من یادم نمی آید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 7:11 توسط علي مرادي |